۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

دریای عشق

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش!
(دیوان شمس)

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

خاورمیانه

بیش از هر جای جهان
خاورمیانه شبیه توست
زیبا
نا آرام
و غیر قابل پیش بینی
(کیوان مهرگان، من سکوت انسانم)

۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه

نمی توانم...



نمی توانم به ابرها دست بزنم،به خورشید نرسیده ام

هیچ گاه کاری که تو می خواستی را انجام نداده ام

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم

انگار من آن نیستم که تو می خواهی

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

نه،نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی، کاری از من بر نمی آید

می گویی آغوشت باز است

اما خدا می داند برای چه کسی

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم



دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند

راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتر بسازد

کاش کسی را بیابی،کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در حال تغییر است به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد

اما من نمی توانم...نمی توانم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم

نمی توانم با دیگر درباره ی آن چه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست حرف بزنم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت

نمی توانم زمان را به عقب بر گردانم و تو را جوان کنم



پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم...

افسوس! من آن نیستم که بتواند با تو سر کند...

اگر کسی از حال و روز من پرسید، بگو زمانی با من بود،

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم...

(شل سیلور استاین)


۱۳۹۳ مهر ۲۶, شنبه

اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی...

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...
(علیرضا بدیع)


۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!
آخ ... فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده...
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟
(شل سیلور استاین)

۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

از خیلی خوب به خیلی بد!



خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد

آفتاب.... تبدیل شد به سایه، باران
شور و شوق... تبدیل شد به لذت، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادن سرودهای غم انگیز خیلی زود.
 با "تا ابد" شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و "مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به "جایی هم در (قلبت) برای من در نظر بگیر"
خیلی زود.
خیلی خوب... زودتر از آنکه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.
خیلی زود.
(از خیلی خوب به خیلی بد، گزیده ترانه های شل سیلور استاین، ترجمه علیرضا برادران، کتاب خورشید، 1390)


It goes from so good to so bad so soon
From so good to so bad so soon
Nobody told me so I never knew
It goes from so good to so bad so soon.

It goes from sunshine to shadows to rain
Goes from passion to pleasure to pain
From singing sweet love songs to crying the blues
From so good to so bad so soon.
It's started with words like forever
Went from always to sometime to never
From give me some lovin' to give me some boon
From so good to so bad so soon.

It goes from so good to so bad so soon
From so good to so bad so soon
If nobody told you it's time that you knew
It goes from so good to so bad so soon.

From so good to so bad so soon, so soon...

۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

"رفتنش" از یاد برفت!

عشقت به دلم درآمد 
و شاد برفت
بازآمد
و رخت خویش بنهاد
برفت
گفتم:
"به تکلف دو سه روزی بنشین"
بنشست 
و کنون...
رفتنش از یاد برفت!
(نمایشنامه ای ست برای خودش این رباعی منسوب به مولوی!)

به اشتراک بگذار!

Share |