۱۳۹۷ دی ۲۷, پنجشنبه

اندر لوت‌خواری برخی صوفیان!

.... و صوفی‌ای باشد که در سمرقند بشنود که در مصر خانقاه کرده‌اند و آنجا لوت بسیار به خلق دهند، از سمرقند قصد مصر کند!

(تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام،‌ به نقل از ارزش میراث صوفیه)
لوت: غذا. طعام. اصطلاحی متداول در خانقاه و تکیه درویشان و صوفیان... (دهخدا)

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

به چه کار خواهی آمد؟

به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد

کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد

(امیرخسرو دهلوی)

۱۳۹۷ تیر ۲۲, جمعه

در عاشقی پیچیده‌ام!

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام


من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام


زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام


در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام


چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام

پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه‌ها پوشیده‌ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده‌ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام

هر غوره‌ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی‌لذتی در خویشتن چغزیده‌ام

(مولوی)

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۵, شنبه

تا صلیب...


از همدان تا صلیب
راه تو چون بود؟

_مرکب معراج مرد جوشش خون بود

نامه‌ی شکوی که زی دیار نوشتی
بر قلم آیا چه می‌گذشت که هر سطر
صاعقه‌ی سبز آسمان جنون بود؟

_من نه به خود رفتم آن طریق که عشقم
از همدان تا صلیب راهنمون بود

(شفیعی کدکنی)

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱, شنبه

اول اردیبهشت ماه جلالی


اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان!

و چه روزی بهتر از اول اردیبهشت برای بزرگداشت شیخ اجل؟

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

(سعدی)

۱۳۹۶ بهمن ۱, یکشنبه

نهان خواهم گشتن



اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر لب تو بوسه زنم، چونش بخوانی!‌

یک روز قوّال پیش شیخ ما این بیت می خواند:
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر دو لبت بوسه دهم (/زنم) چونش بخوانی

شیخ از قوّال پرسید که این بیت کراست؟ گفت: عماره (مروزی) گفته است. شیخ برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عماره شد.

۱۳۹۶ آذر ۱۲, یکشنبه

گر عشق نبودی...



بدانکه عشق مجازی سه مرتبه دارد. اوّل چنان باشدکه عاشق همه روز در یاد معشوق بود، و مجاورکوی معشوق
باشد، و خانۀ معشوق را قبلۀ خود سازد، و همه روزگرد خانۀ معشوق طوافکند، ودر و دیـوار معشـوق نگـاه مـی
کند، تا باشدکه جمـال معشـوق را از دور بـه بینـد، تـا از دیـدار معشـوق راحتـی بـدل مجـروح وی رسـد، و مـرهم
جراحات دل اوگردد. و در میان چنان شودکه تحمّل دیدار معشوق نتواندکرد. چون معشـوق را بـه بینـد، لـرزه بـر
اعضای وی افتد و سخن نتواندگفت، و خوف آن باشدکه بیفتد و بیهوش گردد.
ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق می‌افتد و موضع این آتش دل است و این آتش از راه چشم بدل می
آید و در دل وطن می‌سازد.
گــــر دل نبــــودکجــــا وطــــن ســــازد عشــــق
 ور عشــــق نباشــــد بــــه چــــه‌کــــار آیــــد دل

و شعلۀ این آتش به‌جملۀ اعضا می‌رسد و بتدریج اندرون عاشق را می‌سـوزاند و پـاک و صـافی مـی‌گردانـد تـا دل
عاشق چنان نازک و لطیف می‌شود که تحمّل دیدار معشوق نمی‌تواندکرد از غایت نـازکی و لطافـت و خـوف آن
استکه به‌تجلّی معشوق نیست گردد. و موسی علیه الصلواة و السلام درین مقام بودکه چون دیـدار خواسـت حـق
تعالى فرمودکه لَن ترانی مرا نتوانی دید، نفرمودکه من خود را بتو نمی‌نمایم.
ای درویش! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می‌نهـد؛ و از فـراق راحـت و آسـایش بـیش مـی
یابد. و همه روز به‌اندرون با معشوق میگوید و از معشوق می‌شنود؛ و معشوق گاهی به لطفش می‌نوازد و آن سـاعت
عاشق در بسط است وگاهی به قهرش می‌گذارد، و آن ساعت عاشق در قبض است وکسانی‌که حاضر باشـند، ایـن
بسط و قبض عاشق را می‌بینند، و نمی‌دانندکه سبب آن بسط و قبض آن عاشق چیست. و در آخر چنـان شـودکـه
جمال معشوق دل عاشق را از غير خود خالى یابد، همگی دل عاشق را فروگيرد. و چنانکه هیچ چیز دیگـر را راه
نماند، آنگاه عاشق بيش خود را نبیند، و همه معشوق را بیند. عاشق اگر خورد و اگر خسپد و اگر رود و اگر آید،
پنداردکه معشوق استکه می‌خورد و می‌خسپد می‌رود و می‌آید. و چون عاشـق از غـم هجـران خـلاص یافـت و
اندوه فراق نماند، با جمال معشوق عادت کرد و گستاخ شد و از خوف بـيرون آمـد، یعنـی پـیش از ایـن خـوف آن بود که عاشق به تجلی معشوق نیست گردد، و اکنون آن خوف برخاست و چنان شدکه اگـر معشـوق را از بـيرون بـه بیند، التفات نکند و بحال خود باشد، و متغیّر نشود، از جهت آنکه در اندرون است و در میـان دل وطـن سـاخته است، نزدیکتر از آن است که در بيرون است. چون آنکه نزدیکتر اسـت همگـی دل را فـروگرفتـه اسـت، و دل را مستغرق خود گردانیده است، و دل باوی انس و آرام گرفته است، از بيرون،که دورتـر اسـت، متـأثر نشـود و متغیّـر نگردد و التفات بوی نکند. و اگرکسی سؤال کندکه درین مقام از بيرون متغیّر نمیشود راست است چرا به بيرون التفات نمیکند، چون بيرون و اندرون یکیاند. بدانکه بعضی می‌گویند که عاشق بـه آتش عشـق سـوخته اسـت و به‌غایت لطیف و روحانیگشته است و جمال معشوق که در دل وطن ساخته است، وهمگی دل را فروگرفته است، هم بغایت لطیف و روحانی است. و آنکه در بيرون است به نسـبت انـدرون کثیـف و جسـمانی اسـت، و التفـات روحانی بروحانی باشد و التفات جسمانی به جسمانی بود.
ای درویش! پیش این ضعیف آن است که چون جمال معشوق همگی دل عاشق را فروگرفت، چنانکه هـیچ چیـز
دیگر را راه نماند، عاشق بیش خود را نمی‌بیند، همه معشوق مـی بینـد. پـس متغیّـر وقتـی شـودکـه دوکـس بـیش باشند، و التفات وقتی کندکه دوکس بودند و درین مقام است که طلب بر می‌خیزد و فراق و وصـال نمـیمانـد، و خوف و امید و قبض و بسط به هزیمت می‌شوند.
ای درویش! هرکه عاشق نشد، پاک نشد، و هرکه پاک نشد، به پاکی نرسید، و هرکه عاشق شد، و عشـق خـود را
آشکارا گردانید پلید بماند و پاک نشد، از جهت آنکه آن آتشکه از راه چشم به دل وی رسیده بـود، از راه زبـانش
بيرون کرد، آن دل نیم سوخته در میان راه بماند، از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید، نه کار دنیوی، و نه کـار عقبـی و نه کار مولى.
ای درویش! این سه رساله را، رسالۀ سلوک و رسالۀ خلـوت و رسـالۀ عشـق را در شـهر شـيراز بـر سـر تربـت شـیخ المشایخ ابوعبداللّه حفیف- قدس اللّه روح العزیز- جمع کردم و الحمدللّه ربّ العالمين.
تمام شد رساله هفتم
 در بیان عشق مجازی
از رساله الانسان الکامل، عزیزالدین نسفی، تصحیح ماریژان موله، مقدمه ضیاءالدین دهشیری، انتشارات طهوری.

به اشتراک بگذار!

Share |