۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

اما...

اشکی برایم نمانده است، هرچند عاشق ترینم

من کشتی نوحم اما، دارم به گل می نشینم

طوفان! شَته! سِن! ملخ! زنگ! پوسیده بذر خدایان

شن ماند و سنگ و گل و لای؛ من وارث "این" زمینم!

بی برگ تر از همیشه، در انتهای قماریم

گفتی که درچنته داری یک برگ؛ رو کن ببینم-

طوفان و باران دیروز، در حلق تردید خشکید

بازت اگر قطره ای هست، من منتظر می نشینم

آندونمیلا (ابراهیم موسی‌پور)

۱۳۹۵ تیر ۴, جمعه

"آ" الف (مدح امیرالمومنین شعری از عمادالدین نسیمی)


"آ" الف اول امیر و اعلم و اعلا #علی است
افتخار اولیاء الله مولانا علی است

"ب" براه بارگاه کبریا با مصطفی
بر براق برق رو بالاتر از بالا علی است

"ت" توانا و توانگر٬ تاج بخش و تخت گیر
تا تن از تنها جدا کرد آن تن تنها علی است

"ث" ثنایش از خدا در نص قرآن ثابت است
ثابت است و اصل ثبات عروة الوثقی علی است

"ج" جنت جای جاوید است جان را از جمال
جامع و جمعیت و جاوید ما آنجا علی است

"ح" حسام او حصار دین و حقش حافظ است
حارب حرب احد از حله تا حلا علی است

"خ" خدایش خواند شیر خویش و خورشید خرد
خواجه قنبر خطیب خطبۀ اقضا علی است

"د" دال دولتت در دو درج دین و داد
دولت و یزدان این دنیا و آن دنیا علی است

"ذ" ذیل ذات پاکش راست ذولقدر جلیل
 ذولعلا٬ ذولعلم و ذوالفضل و ذوالـ... علی است

"ر" رضای حق رضای اوست رحمن الرحیم
راحم رحمان رضای رای مولانا علی است

"ز" زمین در زیر نعل دلدلش زیر و زبر
زور و بازوی زبر دستان زسر تا پا علی است

"س" سر و سرهنگ و سردار و سپهسالار دین
سامع اسرار"سبحان الذی اسری" علی است

"ش" شجاع شرع و دین٬ شمع شب افروز یقین
شهرۀ شهر شهادت شاه شهر آرا علی است

"ص" صدر صفۀ صدق و صفا چون مصطفی
صوفی صافی صفات صفة الاصفا علی است

"ض" ضرب تیغ او شد ضامن فتح و ظفر
ضارب ضحاک و ضیغم در دم هیجا علی است

"ط" طریق اوست طور طیبین و طاهرین
طایر طوبی نشین٬ طوطی شکرخا علی است

"ظ" ظفر دادش خدا زان شد مظفر بر عدو
ظاهر ظهر ظهیر و ماحی ظلما علی است

"ع" عین عالم و عین عنایت عین اوست
عالم علم لدنی اعلم و اعلی علی است

"غ" غالین غایت دین غرفۀ نور یقین
غالب و غواص و غوص در هر دو دریا علی است

"ق" قاف قرب عنقا و لقاء قدر قدر
قاضی لوح قضا اقضای ظهر القا علی است

"ک" کوثر مشرب و کان کرم٬ کهف الوری
گنج کنج"کنت کنزا" (تاج)اکرمنا علی است

"ل" لاف "لم تجد" بعد از نبی مرشد آن
لایق لفظ لطیفو لمعۀ لعلا علی است

"م" ممدوح ملک مشکات و مصباح فلک
مالک ملک ملاحت ماه مهر افزا علی است

"ن" نفس ناطق و نفس نهایت انبیاء
نایب نفس نبی امروز وهم فردا علی است

"و" والی ولایت واحد والا گهر
واقف اوصاف وحی و"کلمة التقوی" علی است

"ه" همای همت و او سایه بخش چرخ وباز
هدهد هادی در این وادی پر غوغا علی است

"ی" یمن یمن یمن یاسین و ینبوع  کرم
یادگار یوسف و یعقوب و هم یحیی علی است

"لام الف" "لا سیف الا ذولفقار" او را رسد
لاجرم در شأن ایشان "لافتی الا علی" است

کی شود خوار و خجل در دین و دنیا هر که او
چون نسیمی حفظ جانش "یا محمد یا علی" است
(عمادالدین نسیمی)

http://nafahat.ir/post-230.aspx

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

دریای عشق

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش!
(دیوان شمس)

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

خاورمیانه

بیش از هر جای جهان
خاورمیانه شبیه توست
زیبا
نا آرام
و غیر قابل پیش بینی
(کیوان مهرگان، من سکوت انسانم)

۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه

نمی توانم...



نمی توانم به ابرها دست بزنم،به خورشید نرسیده ام

هیچ گاه کاری که تو می خواستی را انجام نداده ام

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم

انگار من آن نیستم که تو می خواهی

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

نه،نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی، کاری از من بر نمی آید

می گویی آغوشت باز است

اما خدا می داند برای چه کسی

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم



دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند

راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتر بسازد

کاش کسی را بیابی،کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در حال تغییر است به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد

اما من نمی توانم...نمی توانم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم

نمی توانم با دیگر درباره ی آن چه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست حرف بزنم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت

نمی توانم زمان را به عقب بر گردانم و تو را جوان کنم



پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم...

افسوس! من آن نیستم که بتواند با تو سر کند...

اگر کسی از حال و روز من پرسید، بگو زمانی با من بود،

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم...

(شل سیلور استاین)


۱۳۹۳ مهر ۲۶, شنبه

اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی...

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...
(علیرضا بدیع)


۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!
آخ ... فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده...
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟
(شل سیلور استاین)

به اشتراک بگذار!

Share |