۱۳۹۷ بهمن ۱۳, شنبه

خدا

نزدیک سپیده‌دم خواب دید که در یکی از رواق‌های کتابخانهٔ کلمانتین پنهان شده است. کتابداری با عینک دودی از او پرسید: «به دنبال چه می‌گردی؟»
جواب داد: «خدا.»
کتابدار گفت: «خدا در یکی از حروف یکی از صفحات یکی از چهارصد هزار جلد کتاب کتابخانهٔ کلمانتین است‌. پدران من و پدران پدران من به دنبال آن حرف گشته‌اند. من از بس پی آن گشته‌ام کور شده‌ام.»
کتابدار عینک خود را برداشت و هلادیک دید که چشمان او مرده‌اند.

باغ گذرگاه‌های هزارپیچ
خورخه لوییس بورخس

ذکر بعضی از صوفیه!

و او را همسایه ای وفات کرد. به نماز جناره او شد. بعد از آن شنید که مردمان می‌گفتند: که او مردی نیکو بود.
سفیان گفت: اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی، زیرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند.
(تذکرةالاولیا، ذکر سفیان ثوری)

۱۳۹۷ دی ۲۷, پنجشنبه

اندر لوت‌خواری برخی صوفیان!

.... و صوفی‌ای باشد که در سمرقند بشنود که در مصر خانقاه کرده‌اند و آنجا لوت بسیار به خلق دهند، از سمرقند قصد مصر کند!

(تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام،‌ به نقل از ارزش میراث صوفیه)
لوت: غذا. طعام. اصطلاحی متداول در خانقاه و تکیه درویشان و صوفیان... (دهخدا)

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

به چه کار خواهی آمد؟

به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد

کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد

(امیرخسرو دهلوی)

۱۳۹۷ تیر ۲۲, جمعه

در عاشقی پیچیده‌ام!

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام


من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام


زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام


در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام


چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام

پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه‌ها پوشیده‌ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده‌ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام

هر غوره‌ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی‌لذتی در خویشتن چغزیده‌ام

(مولوی)

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۵, شنبه

تا صلیب...


از همدان تا صلیب
راه تو چون بود؟

_مرکب معراج مرد جوشش خون بود

نامه‌ی شکوی که زی دیار نوشتی
بر قلم آیا چه می‌گذشت که هر سطر
صاعقه‌ی سبز آسمان جنون بود؟

_من نه به خود رفتم آن طریق که عشقم
از همدان تا صلیب راهنمون بود

(شفیعی کدکنی)

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱, شنبه

اول اردیبهشت ماه جلالی


اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان!

و چه روزی بهتر از اول اردیبهشت برای بزرگداشت شیخ اجل؟

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

(سعدی)

به اشتراک بگذار!

Share |