۱۴۰۰ تیر ۳۱, پنجشنبه

سمرقند

در کتاب‌ها افسانه‌ای آمده‌است که گفت‌وگو از سه یار دبستانی می‌کند که هر کدام به‌نحوی در آغاز هزارهٔ دوم اثر گذاشته‌اند: خیام که دنیا را نظاره کرده، نظام‌ملک که بر دنیا حکومت کرده‌ و حسن صباح که آن را به‌ وحشت انداخته.

می‌گویند آنان در نیشابور یاران دبستانی بوده‌‌اند. این افسانه حقیقیت ندارد چون سن نظام سی‌سال بیش از عمر بوده و حسن تحصیلاتش را در ری و بخشی در زادگاهش قم به انجام رسانده و یقینأ هرگز مقیم نیشابور نبوده‌است. آیا حقیقت امر در «دستنوشتهٔ سمرقند» یافت می‌شود؟‌شرح وقایعی که در حاشیهٔ آن نوشته شده تاکید می‌کند که این سه مرد برای نخستین‌بار در اصفهان با هم رو‌به‌رو شدند، در دیوان وزیر اعظم و به ابتکار خیام، شاگرد ناشی و کوردل سرنوشت.


سمرقند، امین معلوف


۱۳۹۹ مهر ۲۸, دوشنبه

ستایش مردگان!

 و من مردگان را، آنان که قبلاً مرده‌اند، ستودم،

بیش از زندگان، آنان که هنوز زنده‌اند.

و سعادتمندتر از هر دو،

کسی که تا به‌حال نبوده‌است،

چرا که عمل بدی را

که در آفتاب انجام می‌شود ندیده‌است.


(عهد عتیق، جامعۀ سلیمان، باب ۴، ترجمۀ ترسایان‌)

۱۳۹۹ خرداد ۱۴, چهارشنبه

تو شهی و کشور جان تو را!

چه شود به چهره‌ی زرد من، نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را؟ که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بود این عنایت و آن کرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

تو کمان کشیده و در کمین، زنی ار به تیرم و من غمین
همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

همه جا کشی می لاله‌گون، ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله‌ی ما که خون، به دل شکسته‌ی ما کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی آن، زچه رو به سوی قفا کنی

(هاتف اصفهانی)

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟


بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

(عراقی)

۱۳۹۸ دی ۷, شنبه

ای که شگفته‌ای چو گل

ای که شکفته ای چو گل در ملکوت خواب من
چشمه خوشگواره ای در عطش سراب من

حاصل آن شکر لبت وقت جمیل بوسه ها
از در غیب عشق تو نان من است و آب من

طرح تبسم تو را روح بهار میکشد
تا که ترانه خوان شود هر ورق کتاب من

جسم شهید خفته را جان دوباره می دهی
ای که همه بشارتی در پی اضطراب من

جامه ی نیلی مرا خلعتی از حماسه کن
شام مرا سپیده دم ، ای همه آفتاب من

لحظه ی خوب چشم تو ، لحظه ی آفرینش است
برق نگاه خیره ات عمر پر از شتاب من

بی تو ز غصه سوختم ، لب زکلام دوختم
تا سخن از تو نشنود جز دل بی جواب من

شور من ای شراب من ای همه شعر ناب من
با غزلی ز خون بخوان ، از جگر کباب من

بندرعباس ، ۱۳۶۶
ابراهیم منصفی (رامی)

۱۳۹۸ دی ۶, جمعه

THE GIVING TREE


THE GIVING TREE

By Shel Silverstein

Once there was a tree…… And she loved little boy. And every day the boy would cOOOO
And he would gather her leaves And make them into crowns and play king of the forest.
He would climb up her trunk And swing from her branches And when he was tired,he
would sleep in her shade.
And the boy loved the tree…..Very much..And the tree was happy.
But time went by, And the boy grew older. And the tree was often alone. Then one day the boy came
to the tree and the tree said:
–”Come, Boy, come and climb up my trunk and swing from my branches and eat apples and play in
my shade and be “happy”
–“I am too big to climb and play”said the boy. “I want to buy thing and have fun. I want some money.
Can you give me some money?”
–”I’m sorry” said the tree,”but I have no money. I have only leaves and apples. Take my apples, Boy,
and sell them in city. Then you will have money and you’ll be happy”
And so the boy climb up the tree and gathered her apples and carried them away. And the tree was
happy…
But the boy stayed away for a long time…… and the tree was sad.
And then one day the boy came back and the tree shook with joy, and she said:
–”Come, Boy come and climb up my trunk and swing from my branches and eat apples and play in
my shade and be “happy”..
–“I am too busy to climb trees,” said the boy. “I want a house to keep me warm,” he said. “I want a
wife and I want children, and so I need a house. Can you give me a house?”
–“I have no house” said the tree.The forest is my house.” said the tree “but you may cut off my
branches and build a house. Then you will be happy”
And so the boy cut off her branches and carried them away to build  a house. And the tree was happy.
But the boy stayed away for a long time……and the tree was sad. And when he came back, the tree
was so happy she could hardly speak.
–“Come, Boy” she whispered, “Come and play”
–“I am too old and sad  to play.”said the boy. “I want a boat that will take me away from here. Can
you give me a boat ?”
12
–“Cut down my trunk and make a boat,” said the tree. “Then you can sail away…… and be happy.”
And so the boy cut down her trunk And made a boat and sailed away.
And the tree was happy…..But not really.
And after a long time the boy came back again.
–“I am sorry, Boy,”said the tree, “but I have nothing left to give you— My apples are gone.”
–“My teeth are too weak for apple,”said the boy.
–“My branches are gone,” said the tree.”You cannot swing on them—”
–”I am too old to swing on branches” said the boy.
–“My trunk is gone,” said the tree.“You cannot climb—-”
–”I am too tired to climb,” said the boy.
–“I am sorry” sighed the tree. “I wish that I could give you something…  but I have nothing left. I am
just an old stump. I am sorry…”
–”I don’t need very much now” said the boy. “just a quiet place to sit and rest. I am very tired”
–“Well” said the tree, straightening herself up as much as she could, “well, an old stump is good for
sitting and resting. Come, Boy, sit down…and rest.”
And the tree was happy..
The end.

The Giving Tree by Shel Silverstein (1964, first edition)
Online abridged version at: http://www.nicky.com/story.htm
Video version (book read aloud) at: http://dilayllah.wordpress.com/2007/11/18/the-giving-tree-story/ 
 

۱۳۹۷ بهمن ۱۴, یکشنبه

در جنگل ستاره‌ها

بر دریای آسمان
موج‌های ابر
و کشتی ِ ماه می‌راند
تا پنهان شود
در جنگل ستاره‌ها.

از: در جنگل ستاره‌ها (برگزیدهٔ تانکا و هایکو) ترجمهٔ ابوالقاسم اسماعیل‌پور، نشر اسطوره.

۱۳۹۷ بهمن ۱۳, شنبه

خدا

نزدیک سپیده‌دم خواب دید که در یکی از رواق‌های کتابخانهٔ کلمانتین پنهان شده است. کتابداری با عینک دودی از او پرسید: «به دنبال چه می‌گردی؟»
جواب داد: «خدا.»
کتابدار گفت: «خدا در یکی از حروف یکی از صفحات یکی از چهارصد هزار جلد کتاب کتابخانهٔ کلمانتین است‌. پدران من و پدران پدران من به دنبال آن حرف گشته‌اند. من از بس پی آن گشته‌ام کور شده‌ام.»
کتابدار عینک خود را برداشت و هلادیک دید که چشمان او مرده‌اند.

باغ گذرگاه‌های هزارپیچ
خورخه لوییس بورخس

ذکر بعضی از صوفیه!

و او را همسایه ای وفات کرد. به نماز جناره او شد. بعد از آن شنید که مردمان می‌گفتند: که او مردی نیکو بود.
سفیان گفت: اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی، زیرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند.
(تذکرةالاولیا، ذکر سفیان ثوری)

۱۳۹۷ دی ۲۷, پنجشنبه

اندر لوت‌خواری برخی صوفیان!

.... و صوفی‌ای باشد که در سمرقند بشنود که در مصر خانقاه کرده‌اند و آنجا لوت بسیار به خلق دهند، از سمرقند قصد مصر کند!

(تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام،‌ به نقل از ارزش میراث صوفیه)
لوت: غذا. طعام. اصطلاحی متداول در خانقاه و تکیه درویشان و صوفیان... (دهخدا)

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

به چه کار خواهی آمد؟

به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد

کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد

(امیرخسرو دهلوی)

۱۳۹۷ تیر ۲۲, جمعه

در عاشقی پیچیده‌ام!

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام


من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام


زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام


در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام


چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام

پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه‌ها پوشیده‌ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده‌ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام

هر غوره‌ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی‌لذتی در خویشتن چغزیده‌ام

(مولوی)

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۵, شنبه

تا صلیب...


از همدان تا صلیب
راه تو چون بود؟

_مرکب معراج مرد جوشش خون بود

نامه‌ی شکوی که زی دیار نوشتی
بر قلم آیا چه می‌گذشت که هر سطر
صاعقه‌ی سبز آسمان جنون بود؟

_من نه به خود رفتم آن طریق که عشقم
از همدان تا صلیب راهنمون بود

(شفیعی کدکنی)

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱, شنبه

اول اردیبهشت ماه جلالی


اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان!

و چه روزی بهتر از اول اردیبهشت برای بزرگداشت شیخ اجل؟

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

(سعدی)

۱۳۹۶ بهمن ۱, یکشنبه

نهان خواهم گشتن



اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر لب تو بوسه زنم، چونش بخوانی!‌

یک روز قوّال پیش شیخ ما این بیت می خواند:
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر دو لبت بوسه دهم (/زنم) چونش بخوانی

شیخ از قوّال پرسید که این بیت کراست؟ گفت: عماره (مروزی) گفته است. شیخ برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عماره شد.

۱۳۹۶ آذر ۱۲, یکشنبه

گر عشق نبودی...



بدانکه عشق مجازی سه مرتبه دارد. اوّل چنان باشدکه عاشق همه روز در یاد معشوق بود، و مجاورکوی معشوق
باشد، و خانۀ معشوق را قبلۀ خود سازد، و همه روزگرد خانۀ معشوق طوافکند، ودر و دیـوار معشـوق نگـاه مـی
کند، تا باشدکه جمـال معشـوق را از دور بـه بینـد، تـا از دیـدار معشـوق راحتـی بـدل مجـروح وی رسـد، و مـرهم
جراحات دل اوگردد. و در میان چنان شودکه تحمّل دیدار معشوق نتواندکرد. چون معشـوق را بـه بینـد، لـرزه بـر
اعضای وی افتد و سخن نتواندگفت، و خوف آن باشدکه بیفتد و بیهوش گردد.
ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق می‌افتد و موضع این آتش دل است و این آتش از راه چشم بدل می
آید و در دل وطن می‌سازد.
گــــر دل نبــــودکجــــا وطــــن ســــازد عشــــق
 ور عشــــق نباشــــد بــــه چــــه‌کــــار آیــــد دل

و شعلۀ این آتش به‌جملۀ اعضا می‌رسد و بتدریج اندرون عاشق را می‌سـوزاند و پـاک و صـافی مـی‌گردانـد تـا دل
عاشق چنان نازک و لطیف می‌شود که تحمّل دیدار معشوق نمی‌تواندکرد از غایت نـازکی و لطافـت و خـوف آن
استکه به‌تجلّی معشوق نیست گردد. و موسی علیه الصلواة و السلام درین مقام بودکه چون دیـدار خواسـت حـق
تعالى فرمودکه لَن ترانی مرا نتوانی دید، نفرمودکه من خود را بتو نمی‌نمایم.
ای درویش! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می‌نهـد؛ و از فـراق راحـت و آسـایش بـیش مـی
یابد. و همه روز به‌اندرون با معشوق میگوید و از معشوق می‌شنود؛ و معشوق گاهی به لطفش می‌نوازد و آن سـاعت
عاشق در بسط است وگاهی به قهرش می‌گذارد، و آن ساعت عاشق در قبض است وکسانی‌که حاضر باشـند، ایـن
بسط و قبض عاشق را می‌بینند، و نمی‌دانندکه سبب آن بسط و قبض آن عاشق چیست. و در آخر چنـان شـودکـه
جمال معشوق دل عاشق را از غير خود خالى یابد، همگی دل عاشق را فروگيرد. و چنانکه هیچ چیز دیگـر را راه
نماند، آنگاه عاشق بيش خود را نبیند، و همه معشوق را بیند. عاشق اگر خورد و اگر خسپد و اگر رود و اگر آید،
پنداردکه معشوق استکه می‌خورد و می‌خسپد می‌رود و می‌آید. و چون عاشـق از غـم هجـران خـلاص یافـت و
اندوه فراق نماند، با جمال معشوق عادت کرد و گستاخ شد و از خوف بـيرون آمـد، یعنـی پـیش از ایـن خـوف آن بود که عاشق به تجلی معشوق نیست گردد، و اکنون آن خوف برخاست و چنان شدکه اگـر معشـوق را از بـيرون بـه بیند، التفات نکند و بحال خود باشد، و متغیّر نشود، از جهت آنکه در اندرون است و در میـان دل وطـن سـاخته است، نزدیکتر از آن است که در بيرون است. چون آنکه نزدیکتر اسـت همگـی دل را فـروگرفتـه اسـت، و دل را مستغرق خود گردانیده است، و دل باوی انس و آرام گرفته است، از بيرون،که دورتـر اسـت، متـأثر نشـود و متغیّـر نگردد و التفات بوی نکند. و اگرکسی سؤال کندکه درین مقام از بيرون متغیّر نمیشود راست است چرا به بيرون التفات نمیکند، چون بيرون و اندرون یکیاند. بدانکه بعضی می‌گویند که عاشق بـه آتش عشـق سـوخته اسـت و به‌غایت لطیف و روحانیگشته است و جمال معشوق که در دل وطن ساخته است، وهمگی دل را فروگرفته است، هم بغایت لطیف و روحانی است. و آنکه در بيرون است به نسـبت انـدرون کثیـف و جسـمانی اسـت، و التفـات روحانی بروحانی باشد و التفات جسمانی به جسمانی بود.
ای درویش! پیش این ضعیف آن است که چون جمال معشوق همگی دل عاشق را فروگرفت، چنانکه هـیچ چیـز
دیگر را راه نماند، عاشق بیش خود را نمی‌بیند، همه معشوق مـی بینـد. پـس متغیّـر وقتـی شـودکـه دوکـس بـیش باشند، و التفات وقتی کندکه دوکس بودند و درین مقام است که طلب بر می‌خیزد و فراق و وصـال نمـیمانـد، و خوف و امید و قبض و بسط به هزیمت می‌شوند.
ای درویش! هرکه عاشق نشد، پاک نشد، و هرکه پاک نشد، به پاکی نرسید، و هرکه عاشق شد، و عشـق خـود را
آشکارا گردانید پلید بماند و پاک نشد، از جهت آنکه آن آتشکه از راه چشم به دل وی رسیده بـود، از راه زبـانش
بيرون کرد، آن دل نیم سوخته در میان راه بماند، از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید، نه کار دنیوی، و نه کـار عقبـی و نه کار مولى.
ای درویش! این سه رساله را، رسالۀ سلوک و رسالۀ خلـوت و رسـالۀ عشـق را در شـهر شـيراز بـر سـر تربـت شـیخ المشایخ ابوعبداللّه حفیف- قدس اللّه روح العزیز- جمع کردم و الحمدللّه ربّ العالمين.
تمام شد رساله هفتم
 در بیان عشق مجازی
از رساله الانسان الکامل، عزیزالدین نسفی، تصحیح ماریژان موله، مقدمه ضیاءالدین دهشیری، انتشارات طهوری.

۱۳۹۶ آذر ۲, پنجشنبه

پرتو نور روی تو

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من

برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من

چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره می‌کند آینه جمال من

(سعدی)

۱۳۹۶ آبان ۲۵, پنجشنبه

زلزله ۴۳۴ ق تبریز

بیست و ششم محرم از شمیران می‌رفتم چهاردهم صفر را به شهر سراب رسیدم و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعیدآباد گذشتم. بیستم صفر سنه ثمان ثلثین و اربعمائه به شهر تبریز رسیدم و آن پنجم شهریور ماه قدیم بود و آن شهر قصبه آذربایجان است شهری آبادان.
طول و عرضش به گام پیمودم هریک هزار و چهارصد بود و پادشاه ولایت آذربایجان را چنین ذکر می‌کردند در خطبه الامیر الاجل سیف الدوله و شرف المله ابومنصور وهسودان بن محمد مولی امیرالمومنین.
مرا حکایت کردند که بدین شهر زلزله افتاد شب پنجشنبه هفدهم ربیع الاول سنه اربع و ثلثین و اربعمائه و در ایام مسترقه بود پس از نماز خفتن بعضی از شهر خراب شده بود و بعضی دیگر را آسیبی نرسیده بود و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده بودند.
سفرنامه ناصرخسرو
به نقل از گنجور
/https://ganjoor.net/naserkhosro/safarname/sh11

۱۳۹۶ آبان ۱, دوشنبه

چون ماه نو!

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست؟ ندانم

غمم این است که چون ماه نو انگشت‌نمایی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم

دم‌به‌دم حلقه‌ی این دام شود تنگ‌تر و من
دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم

سر پر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تا شوی فتنه‌ی ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشکسته‌ام و طایر پر بسته نگارا
عجبی نیست که اینگونه غم‌افزاست فغانم

آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانی ز من این دل نستانم

بار ده بار دگر ای شه خوبان که بترسم
تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم

مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی
من که در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم

ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت
چه کنم بی تو چه سازم؟ شده‌ای ورد زبانم

آید آن روز "عمادا" که بینیم که تو گویی
شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم

(عماد خراسانی)

به اشتراک بگذار!

Share |