۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

من و تو!



خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

(مولوی، دیوان شمس)

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

دوباره می سازمت وطن!

دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش

دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش

کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویش

حدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش!
(سیمین بهبهانی)

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

زنگ ها (ناقوس ها) برای که به صدا درمی آیند؟




مرگ هر انسان جانم را می کاهد زیرا من با بشریت درآمیخته ام پس هرگز به من مگو ناقوس ها برای که به صدا درمی آیند، چرا که برای توست!
any man's death diminishes me, because I am involved in mankind, and therefore 
never send to know for whom the bells tolls; it tolls for thee.” 
― John Donne, No Man Is An Island

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

سبزه خاک ما

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
(خیام)

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

بیش از تمام لحظه ها وقتی تو باشی را...


بیش از تمام رنگ هایت ، رنگ کاشی را
بیش از تمام لحظه ها ، وقتی تو باشی را

روزی زنی در عهد شاه عباس عاشق کرد
سر پنجه های روح یک معمار باشی را

آن وقت شعر و رنگ و موسیقی به هم آمیخت
پوشاند اسلیمی ، تن عریان کاشی را

حالا دوباره اصفهان آبستن است ای عشق
تندیس زیبایی که از من می تراشی را

روح مرا سوهان بکش ، چکش بزن ، بشکن!
بیرون بریز از من هوا ها را ، حواشی را

حل کن مرا ای عشق ای تیزاب افسونگر
ذرات روحم تشنه هستند این تلاشی را

از نغمه ها ، آواز های اصفهانت را
بیش از تمام لحظه ها وقتی تو باشی را

(پانته آ صفایی)

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

...و چای دغدغه عاشقانه خوبی ست!



… و چای دغدغه عاشقانه خوبی‎ست
برای با تو نشستن بهانه خوبی‎ست



حیاط آب زده، تخت چوبی و من و تو
چه قدر بوسه، چه عصری، چه خانه خوبی‎ست


قبول کن! به خدا خانه شما سارا!
برای فاخته‎ها آشیانه خوبی‎ست


غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم و نم‎نم باران، نشانه خوبی‎ست


بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانه خوبی‎ست


ـ کرج سوار شو! آقا صدای ضبط اگر …
نه خیر کم نکن آقا! ترانه خوبی‎ست


صدای شعله ور گل نراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانه خوبی‎ست


مطابق نظر ماست هرچه هست عزیز!
قبول کن که زمانه زمانه خوبی‎ست


به خانه باز رسیدیم، چای می‎خواهیم
برای با تو نشستن بهانه خوبی‎ست
(حسن صادقی پناه)

به اشتراک بگذار!

Share |