نشست چین باستان و ایران امروز
۶ سال قبل
نقل هایی که ارزش خواندن دارد!
| عشق آمد و آتشی به دل در زد | تا دل به گزاف لاف دلبر زد | |
| آسوده بدم نشسته در کنجی | کامد غم عشق و حلقه بر در زد | |
| شاخ طربم ز بیخ و بن برکند | هر چیز که داشتم به هم بر زد | |
| گفتند که سیمبر نگار است او | تا رویم از آرزوی او زر زد | |
| طاوس رخش چو کرد یک جلوه | عقلم چو مگس دو دست بر سر زد | |
| از چهرهی او دلم چو دریا شد | دریا دیدی که موج گوهر زد | |
| عطار چو آتشین دل آمد زو (عطار) | هر دم که زد از میان اخگر زد |
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی، اما،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا!
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید:
که دروغی تو، دروغ!
که فریبی تو، فریب!
قاصدک هان! ولی ... آخر ... ای وای...
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی؟ آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، اندک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند