۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

و به سوی پروردگارت...

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ 
وَوَضَعْنَا عَنكَ وِزْرَكَ  
الَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَكَ
وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ 
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ
وَإِلَى رَبِّكَ فَارْغَبْ

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

خداحافظی





هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

(نادر ابراهیمی، بار دیگر، شهری که دوست می داشتم)






۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

آن که ماند و نرفت



به نام خدا


 باید صدای گریه پیرمردان را شنیده باشید
باید صدای زنان را شنیده باشید
وقتی که آن غریبه غمگین فلوتش را بر لب گذاشت
و یکریز برای بچه ها نواخت.
کتی و تامی، مِگ و باب
جست و خیز کنان و شادی کنان در پی اش افتادند
روتِ مو قرمز، برادرم راب،
و بیلی کوچولوی نوپا،
جان ونیلز و دختر عمو کلر
رقص کنان و پیچ و تاب خوران و چرخ زنان
از تپه ها گذشتند و رفتند؛ خدا می داند به کجا
و هرگز بازنگشتند.
از تپه ها گذشتند و رفتند، خدا می داند به کجا
و نوازنده با حرکات موزونش پیشاپیش همه بچه های شهر می رفت
همه، جز من
ومن بی اعتنا در خانه ماندم.
پدرم می گوید خدا با من بود
که صدای فلوت را نشنیدم
و گرنه من هم چون دیگران مسحور جادوی آن می شدم.
شهر گرداگرد من پیر می شود
نمی توانم بگویم نشنیدم،
طنین آن صدای تسخیر کننده را نشنیدم
شنیدم، شنیدم، به وضوح هم شنیدم...
اما،
ترسیدم که در پی اش برم.

(شل سیلوراستاین، من و دوست غولم، ترجمه منیژه گازرانی، نشر چشمه، چاپ یازدهم بهار 1386)
ترجمه ای دیگر از این شعر توسط آقاس حمید خادمی صورت گرفته که انتشارات کتاب پنجره با نام "جایی که پیاده رو تموم می شه" چاپ کرده است.
ترجمه آقای خادمی همانند متن اصلی شعر موزون است. اما پس از مقایسه برای این شعر ترجمه خانم گازرانی را انتخاب کردم.
اصل این شعر از کتاب where the sidewalk ends در سال 1974 توسط انتشارات Harper Collins چاپ شده است.

متن انگلیسی در ادامه آمده است.

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

شرح آرزومندی...



سحر با باد می‌گفتم حديث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است
بدين راه و روش می‌رو که با دلدار پيوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
ورای حد تقرير است شرح آرزومندی
الا ای يوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همايی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دريغ آن سايه همت که بر نااهل افکندی
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشی و خرسندی
به شعر حافظ شيراز می‌رقصند و می‌نازند
سيه چشمان کشميری و ترکان سمرقندی

(حافظ)

عشق آمد!



عشق آمد و آتشی به دل در زد

تا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجی

کامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن برکند

هر چیز که داشتم به هم بر زد
گفتند که سیم‌بر نگار است او

تا رویم از آرزوی او زر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوه

عقلم چو مگس دو دست بر سر زد
از چهره‌ی او دلم چو دریا شد


دریا دیدی که موج گوهر زد
  عطار چو آتشین دل آمد زو

 (عطار)  

    هر دم که زد از میان اخگر زد  

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

انتظار خبری نیست مرا!


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی، اما،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا!
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید:
که دروغی تو، دروغ!
که فریبی تو، فریب!

قاصدک هان! ولی ... آخر ... ای وای...
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی؟ آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، اندک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

م.اميد (مهدی اخوان ثالث)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

خرمشهر و تابوتهای بی در و پیکر





آن وقت ها كه دستم به زنگ نمی رسيد
در می زدم
حالا كه دستم به زنگ می رسد
ديگر دری نمانده است!
ادامه..

(بهزاد زرین پور)


("ای کاش آفتاب از چهار سو بتابد" را از اینجا دانلود کنید.)



به اشتراک بگذار!

Share |